به یاد آذرنوش و برای دوستداران او

میراث مکتوب- دکتر مجدالدین کیوانی، عضو شورای علمی مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی و سردبیر نشریه آینۀ میراث، به مناسبت چهلمین روز درگذشت دکتر آذرتاش آذرنوش، در یادداشتی از آشنایی خود با ایشان و از ویژگی‌های شخصیتی این استاد سخن گفته است. متن این یادداشت را در ادامه می‌خوانید.

به مناسبت چهلمین روز در گذشت استاد آذرنوش، به قلم همسایۀ سال‌های سال او در مرکز دائرة المعارف بزرگ

تا شدم حلقه به گوشِ در میخانۀ عشق

هر دم آمد غمی از نــــو به مبارک بادم

آغاز آشنایی

مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی از معدود محل هایی بود که جمع زبده ای از اهل دانش و ارباب فضل و فضیلت را در آن یکجا می دیدم. آغاز این دیدار حوالی ۱۳۶۵ بود. بخت دیدار اکثریتی از آنها را قبلا نداشته بودم. در آغاز کار که دائرة المعارف در ساختمانی دو طبقه واقع در خیابان شهید آقایی، نیاوران، شکل گرفت، این جمع فرهیخته انگشت شمار بودند. به تدریج بر تعداد آنان افزوده می شد. یکی از اولین ها استاد آذرتاش آذر نوش (۲۹ بهمن ۱۳۱۶-۱۵ مهر ۱۴۰۰) بود، به ظاهر پنجاه و چند ساله، شیک پوش و با رنگ مو و رویی روشن که بیشتر به فرنگی ها می زد. باور نمی کردم که چنان آقایی «سانتیمانتال» و تحصیل کردۀ پاریس که ورزش باب علاقه اش اسب سواری و چوگان بود، سر و کارش با عربی و متون کهن ۱۰۰۰- ۱۲۰۰ سال پیش به این زبان باشد. به او بیشتر می آمد که استاد ادبیات فرانسه یا هنرهای دراماتیک باشد تا محقق و مترجم طبقات الشعراء ابن معتزّ و مصحح  خَریدة القصر عمادالدین اصفهانی. همین شیک پوشی و سر و وضع آراستۀ او بود که پس از انقلاب اسلامی ۵۷ کار دستش داد و قصۀ آسیب دیدن طاووس از بال و روباه از دُم زیبای خود، در او مصداق پیدا کرد. در آن سال های بحرانی، این نه  تنها کژ فکریِ برخی از دانشجویان بلکه حِقد و حسد معدودی از استادان فرصت طلب دانشگاه ها، از جمله دانشگاه تربیت معلم ( محل کار من)، نسبت به امتیازات همکاران خود بود، که شماری از اعضای هیأت علمی را اخراج یا مجبور به بازنشستگیِ زود هنگام کرد. به سخنان تأمل بر انگیز نصرالله منشی نگاه کنید تا ببینید که تنگ چشمی و حسادتْ داستانی امروزی نیست بلکه همیشه در نهاد بسیاری از بنی آدم بوده است.  شَنزبه که خود را در معرض خشم شیر و هلاک نهایی می بیند، خطاب به دمنۀ مکّار می گوید:

«... و نیز شاید بوَد که هنرِ من سببِ کراهیت گشته، چه اسبْ را

قوّت و تگِ او موجبِ عنا و رنج گردد، و درخت نیکو باروَر را

از خوشیِ میوه شاخها شکسته شود، و جمالِ دُمِ طاووس او را

پَر کَنده  و بال گسسته گذارد

وبالِ من آمد همه دانشِ من        چو روباه را موی و طاووس را پر

...    ....  ....

و هنرمندان به حسدِ بی هنران در معرضِ تلف آیند.

 اِنَّ الحِسانَ مَظِنَّة لِلحُسَّدِ »

(کلیله و دمنه،چاپ مینوی، ص ۱۰۳-۱۰۴)            

باری، در انتهای راهروی طبقِۀ دوم، درست روی سقف درِ ورودی ساختمان، با نصب یکی دو کلاف آهنی و قابی شیشه ای به عرض و ارتفاع آن راهرو، ظرف دو سه روز اتاقکی برای آذرنوش  احداث شد که او و دو نفر دیگر را به سختی در خود جای می داد، و در فصل گرما به تابخانه ای تبدیل می شد. نخستین هم اتاقی و دستیار او، دانشجوی سخت کوش سابقش ایران ناز کاشیان بود که جدیدا از دانشکدۀ الهیات فارغ التحصیل شده، و با معرفی  آذرنوش در مرکز به کار مشغول شده بود. نفر سوم، شادروان مهران ارزنده، باز از دانشجویان بسیار با سواد خود او، بود. ایران ناز وقتی فرزند دومش به دنیا آمد، کار دستیاری را ظاهراً به رضوان مساح، دیگر دانشجوی سابق آذرنوش، سپرد و راهی بخش تشکیل پرونده های علمی شد.

طرح «جا»سازی

از اتاقک آذرنوش گفتم؛ بد نیست بگویم که جناب بجنوردی، رئیس مرکز، چگونه در آن ساختمان کذایی (که میان همکاران به خانه یا کاخ مهندس گلسرخی معروف بود) معضل کمبود جا را حل می کرد. شمار اتاق ها و تالارهای این خانۀ مجللْ محدود و ثابتْ و شمار کارکنان و نیروی علمی در افزایش بود. ایشان تا ممکن بود چند نفر را در یک اتاق جا می داد، ولی زمانی رسید که دیگر ظرفیت اتاق های موجود تکمیل شده بود. اول از همه، حوضخانۀ تابستانۀ ساختمان را که قبلاً به ناهار خوری هیأت علمی اختصاص داده بود، به صحّافی و وصّالی کتاب تغییرِ کاربری داد. سپس به سراغ آلاچیق وسط حیاط رفت ،دورادور آنرا را با تخته و شیشه حصار کشید و چند نفر از کارکنان و دستیاران هیأت علمی را در آن مستقر فرمود. اما، «کفاف کی دهد این باده ها به مستیِ ما». جمعیت خانوادۀ مرکز در افزایش بود و به سر پناه نیاز داشتند. لذا، سید بزرگوار افتاد به جان پلّکان ها، بالکنی ها و کریدر ها. هر فضای خالی که در گوشه و کنار می یافت، با کلافی آلومینیومی و یکی دو قاب شیشه ای یک شبه اتاقی سرِ پا می کرد. جنابان محمد مجتهد شبستری، صمد موحد و یکی دو نفر دیگر از همین راه اتاق دار شدند. البته چون بالکن و راهرو دیگری نمانده بود، پاگردِ بین دو ردیف پلّکان (غلام گردشی) را بی هیچ دنگ و فنگ و قاب  شیشه ای در فضای باز، دربست به مرحوم مهدی مدرس سپرد. بنابراین، هر کس به طبقۀ دوم می رفت سرِ راهش یک چاق سلامتی با آن نازنین پیرِ برنا دل می کرد. «شرکت تعاونی کارمندان» مرکز که جدیداْ تشکیل شده بود، به محلی نیاز داشت که اجناس خود را به فروش برساند. فی الفور در سمتِ شمال شرقی حیاط مرکز، اتاق نسبتاْ بزرگی ساخته و تحویل آقای اخوان، پدر همسر شادروان کاظم برگنیسی، شد تا کالاهای نسبتاْ ارزان تعاونی را به کارکنان مرکز بفروشد.

کم مانده بود که حضرت بجنوردی سفارش ساخت آشیانه ای روی یکی از درخت های مرکز را بدهد و از من بخواهد که کار ترجمه و تآلیف را در آن بالا انجام دهم. البته، آقا هنوز برای پناهگاهی که در دوران جنگ عراق و ایران در دل باغچۀ  مرکز احداث شده بود تصمیم نگرفنته بود که کوکب اقبال تابید و کار به آنجاها نکشید، زیرا مجموعۀ دارآباد آمده شد و همگان در آن سامان گرفتند. با این همه، یاد آن روز ها به خیر که بسیاری از پیرهای امروزی جوان یا میانسال، و درگذشتگان امروز هنوز زنده بودند!

بر تپه‌های دارآباد

طی مدتی که مرکز هنوز در محل سابقش بود، جز به طور پراکنده فرصت دیدار و شناخت آذرنوش برایم فراهم نبود، تا اینکه در اوایل دهۀ  هشتاد، دائرة المعارف به محل جدید و دائمی اش، در نقطه ای بین دو محلۀ کاشانک و دارآباد منتقل شد. تا این زمان هیآت علمی مرکز نیز افزایش یافته بود و آنهایی که چند روزی را در هفته در مرکز کار می کردند، صاحب اتاق کار مستقل با دفتر و دستک و دستیاری جداگانه شدند: وضعیتی که امکانش در ساختمان قبلی، به علت محدودیت جا، وجود نداشت. در این بنای چند طبقه ای و عریض و طویل جدید، فضا به قدری زیاد بود که یک ماهی طول کشید تا بدانم چه و که در کجای آن است. از شما چه پنهان، تا ماه ها بعد هم در هزار توی بخش های مرکز گم می شدم. چه ها بر من گذشت تا بدانم، مثلا، بقعه و بارگاه جناب عنایت مجیدی، رئیس کتابخانۀ مرکز در کجایِ کدام طبقه است!

باری، در ساختمان نوبنیادِ مرکز که حالا متشکل از چندین بخش شده، و همه در طبقۀ پنجم مستقرّ بود، فرصت دیدار با بزرگان علم و ادب برایم بیشتر بود، زیرا هر کس جایی داشت و متعلق به بخشی بود. بخش نشر و ویرایش که من آنجا در خدمت جناب محمد خاکی و استاد مهدی رفیع کارمی کردم، از قضا، در فاصلۀ چند قدمی، مقابل بخش ادبیات عرب بود که آذرنوش مدیریت آن را داشت. بخش پر رفت و آمدِ نشر و ویرایشْ بزرگتر، پر جمعیت تر و  بخش ادبیات عرب جمع و جور تر بود. در این بخش، با شش هفت اتاقکش، هیچ گاه بیش از سه چهار نفری را نمی دیدم. پای ثابت آن، خانم رضوان مسّاح، از دانشجویان سابق آذرنوش بود، که چون دختری دلسوز و مهربان در خدمت استاد  بود و، ضمناً، کارهای پژوهشی خود را به هدایت وی انجام می داد. این روز ها  بخش ادبیات عرب یقیناْ برای خانم مسّاح سخت تنگ و دلگیر است. نمی دانم روزی که باز به مرکز دائرة المعارف بروم، دفتر کار آذرنوش را چگونه بی او تاب خواهم آورد.

اغلب اعضای هیآت علمی که فقط دو سه روز به مرکز می آمدند، عموماً سه شنبه ها در مرکز دیده می شدند. سال های سالی که در همسایگی آذرنوش بودم، اگر نه روزهای دیگر، سه شنبه ها عموماً به دیدارش می شتافتم و دقایقی از محضرش بهره مند می شدم. به لحاظ علائق ما هر دو به حوزۀ زبان شناسی، وقتی در ۱۳۸۵ یا اردیبهشت سال بعد، که قرار شد کتاب جدید او، چالش میان  فارسی و عربی (سده های نخستین) در نمایشگاه کتاب نقد و بررسی شود، ظاهراً به اشارۀ او از من هم دعوت شد در این معرفی (یا رونمایی) شرکت کنم. روز موعود در کنار کامران فانی و یکی دو نفر دیگر، در حد وسع و اطلاعات خود کتاب را بررسی کردیم. آن روز ها چالش میان فارسی و عربی نامی به هم زده بود و موضوع بحث بسیاری از اهالی زبان و زبان شناسی شده بود .

خلفیات آذرنوش

او بسیار زود آشنا، فروتن، خوش برخورد و مصون از آفت تفرعن علمی بود. به خلاف بعضی دیگر که گل هایی هستند منتها خار دار، او به تمام معنا گل بی خار بود و مصداق بیت شیخ شیراز که: گلِ بی خار میسّر نشود در بستان / گل بی خار جهان مردم نیکو سیَرَند. وی هم ادب نفس داشت و هم ادب درس. علم و اخلاق در وجود او هم طراز بود. هیچ گاه از او خود ستایی نشنیدم؛ اگر هم حرفی در اوصاف خود و کارهای خود می زد، مطابق با واقعیت بود و گزافی در کار نبود. بسیار واقع گرا و منصف بود. از آرمان گرایی های دست نایافتنی و جانب گیری های نا معقول پرهیز داشت. خود را معصوم و بری از نارسایی ها نمی دید. در سخنانی که کمتر از سه ماه پیش از درگذشتش، از منزل خود خطاب به شرکت کنندگان در مراسم بزرگداشتش (از سوی «خانۀ اندیشمندان«)  بیان می فرمود، این فروتنی و تبرّی از معصومیت علمیِ محض به عیان دیده می شد. او متواضعانه کارهای تحقیقی بسیار خود را بکمال نمی دانست ولی از اینکه رضایت خوانندگان آثارش را تا حدی حاصل کرده بود، دلشاد و مفتخر بود. او توقع نداشت که با او، مانند بعضی از اهل علم و دانش پژوهانی رفتار شود که انتظار دارند دیگران آنها را بر طبقی روی سر بگذارند و «حلوا حلوا» کنند، بلکه به همین راضی و مباهی بود که مردم  کارهای او را به چشم قبول نگریسته اند .

یاری رسانی به طالبان علم. آذرنوش به تمام معنا دستگیر نیازمندان علم و حامی آنهایی بود که در علم و تحقیق به درجه ای رسیده بودند و او حیفش می آمد که از آنها در مقام مناسبی بهره گرفته نشود و بگذارد تا سرمایۀ دانش و قابلیت های تحقیقی آنان هدر برود. شمار قابل ملاحظه ای از همکاران آغازین مرکز که برخی از آنها به دیگر مؤسسات فرهنگی رفتند و بعضی تا به امروز در خدمت مرکز دائرة المعارف هستند، با معرّفی آذر نوش به مرکز آمدند. او نه «پارتی» بلکه معرِّفی دلسوز بود که با اطمینان از توانایی های علمیِ تنی چند از دانشجویان خود، آنها را به رئیس مرکز معرفی می کرد. گذشت زمان ثابت کرد که هم انتخاب آذرنوش درست بوده، و هم معرفی شدگان او شایستگی پا در میانی وی را داشته اند. امثال خانم ها مینا حفیظی، فریبا شکوهی، ایران ناز کاشیان، روان شاد فریبا جایـْدَر پور، شاد روان مهران ارزنده و علی بهرامیان که به واسطۀ آذرنوش به مرکز آمدند، همه پژوهشگران توانایی از کار درآمدند؛ حتی جایدر پور که متآسفانه چند سالی از خدمتش در مرکز نگذشته، بیماری مهلکی او را از پای درآورد و فرصت بروز تمامی قابلیت هایش را پیدا نکرد.

بردباری آذرنوش

از صفات برجستۀ آذرنوش حلم و بردباری او در قبال آلام جسمانی و مواجهه با آراء مخالف و افراد معارض بود. چند سالی که به پایان عمرش منتهی شد، از عارضۀ پوستیِ دردناکی رنج بسیار برد. تا کسی طعم تلخ خارش پوست بدن را تجربه نکرده باشد، مشکل بتواند عمق آنرا احساس کند:

به تو حاصلی ندارد غمِ روزگار گفتن     که شبی نخفته باشی به درازنای سالی

هر زمان از دردی که می کشید از او می پرسیدم، بسیار آنرا کمتر آز آنچه بود وانمود می کرد؛ دربارۀ خارش دست ها و بدنش سخنی می گفت، نه به وجه شکایت بلکه بر سبیل حکایت. به هنگام گزارش حال، تبسّم گهگاهی بر لبانش ظاهر می شد و همیشه حکایت را با خنده ای بلند به آخر می رساند، پنداری می خواست بگوید که در برابر درد «آخ نخواهم گفت». ملایمت و خوشرویی  تا وقتی که شمع وجودش خاموش شد، با او بودند.

 در برخورد با معارضات علمی نیز چنین بود. گاه پیش می آمد که نسبت به گفتار یا رفتاری که به نظرش ناموجّه یا نامعقول می رسید، مقداری برافروخته می شد و هیجان زده می نمود، ولی هیچ گاه از مرز ادب و وقار تجاوز نمی کرد یا حرف نا مربوط و رکیکی بر زبان نمی آورد.

وقتی پس از انقلاب ۱۳۵۷ زمام دانشگاه به دست تندروهای ناآگاه کهنه گرایی افتاد که راه و روش امثال آذرنوش باب طبع آنها نبود، بسیار آزارش دادند. نه تنها دانشجویانِ به اصطلاحْ انقلابی بلکه شماری از هیآت علمی دانشکدۀ الهیّات نیز در حق او جفاها کردند و کمر به اخراجش بستند. اگر دکتر فتح الله مجتبایی خیرخواهانه پا به میان نمی گذاشت و از امضای نامه ای که خواستار اخراج آذرنوش بود، سر باز نمی زد، چه بسا که دیگر جایی برای او در دانشگاه نمی ماند. آذرنوش در مقابل تمامی این بی رسمی ها و حق کشی ها صبوری پیشه کرد و با متانتْ طوفان مخالفت ها و خصومت های بی منطق را از سر گذراند.

 مصداق بارز دیگری از بردباری او را در یکی از جلسات ماهیانۀ شورای عالی علمی مرکز دائرة المعارف شخصاً شاهد بودم. در آن جلسه، سخن از گنجاندن یا نگنجاندن اسامی ایرانیانی در دائرة المعارف به میان بود که هیچ کتاب و رساله ای به فارسی ننوشته اند. یکی از استادان حاضر در مجلس که قبلاْ نیز چند بار بر عرب ها تاخته بود، باز رگ عرب ستیزی اش بیرون زد و از اعراب بد گفت و حتی لفظ توهین آمیزی در وصف آنها به کار برد. حضرتش معتقد بود که عرب ها عاری از فرهنگ و پشتوانه های علمی هستند. آذرنوش، بی اعتنا به اظهار نظرهای تند و هیجانی او، بسیار مؤدبانه از جمع حاصر پرسید: فلان مؤلف ایرانی که در تمامی عمر خود جز یک واژۀ فارسی که به مناسبتی در یکی از کتاب هایش به کار برده، هیچ اثری به این زبان از خود برجای نگذاشته است، آیا باید جزو نویسندگان عرب به حساب آید یا ایرانی؟ مرادش این بود که صِرف اینکه مؤلف عربی نویسی زادۀ فلان شهر و روستای ایران بوده، در طبقه بندی مؤلفان ایرانی به حساب می آید یا عرب ؟ پرسش آذرنوش پایان نیافته بود که آن صدر نشین مجلس، آشفته حال، دستش را همچون تیغۀ چاقوی ضامن دار به طرف او در هوا پرتاب کرد و با صدای بلند طعنه آمیزی گفت: «دکتر آذرتاش آذرنوش! دکتر آذرتاش آذرنوش!». من نفهمیدم که دقیقا چه در سر داشت، ولی مشهود بود که از فرط خشم، نخواست یا نتوانست جوابی درخور سؤال آذرنوش  بدهد و با استدلال و منطق ثابت کند که نویسندگان عربی نویسی که ریشۀ ایرانی دارند، نباید عرب به شمار آیند. از لحن اعتراض او بر می آمد که این آقا (ی آذر نوش) که از سراپای نام و نام خانوادگی اش «ایرانیت» می بارد، چرا می خواهد ایرانی ها را عرب قلمداد کند. کار به برحق بودن یا نبودنِ نیّت معترض ندارم؛ حرف من بر سر نحوۀ واکنش تند او به آذرنوش  و رفتار آرامِ این وجود شریف در قبال چنان خشونت لفظی غیر ضروری است. البته این خشونت لفظی به همین جا پایان نیافت، ولی بگذارید داستان را به همین جا خاتمه دهم. آذرنوش فقط سکوت اختیار کرد، گرچه اندک قرمزی صورتش از چشم بیشتر حاضران پنهان نماند. اکنون که آذرنوش دیگر در میان ما نیست، آیا آن همکار تنگ حوصله از رفتار غیر حرفه ای و نا دوستانه اش با او احساس پشیمانی نمی کند؟ وقتی  به آسانی می توانست هم حرف خودش را بزند هم همکار سالیان سال خود را آزرده خاطر نکند، چرا چنان کرد که کرد؟

آنچه خاطرۀ آن صحنۀ ناخوشایند جلسۀ شورای عالی علمی باعث تآسف و دلتنگی بیشترِ من می شود رویکرد کاملاً محققانه و عاری از حبّ و بغض آذرنوش نسبت به زبان های عربی و فارسی است. مقالات و کتاب های متعدّد او همه نشان می دهد که او عقد اخوّتی با هیچ یک از دو زبان فارسی و عربی نبسته بود بلکه فقط متعهد واقعیات بود؛ او اهل این حرف ها نبود که عربی را به نفع فارسی بکوبد یا فارسی را به سود عربی تحقیر کند. غرض ورزی در کار تحقیقات علمیِ وی جایی نداشت. معمولاً افراد پس از مدتی پیشرفت در حوزۀ تخصص خود نسبت به آن نوعی تعصّب پیدا می کنند، به قسمی که حوزه های «رقیب» را در پایه ای فروتر می گذارند؛ و این اتفاقی است که در مورد عرب و عجم و زبان و معارف این دو قوم رخ داده و هنوز هم رخ می دهد. آذرنوش، اما، چنین نبود. او برای هر دو امتیازات زیادی قائل بود. این دو زبان، در گذشته بریکدیگر تآثیرات متقابلی داشته اند که محقق برای شناخت بهتر و دقیق تر یکی ناگزیر از مراجعه به دیگری است. انکار تعصب آمیز به معنای ابطال واقعیت نیست. او ضمن اینکه زبان و ادب فارسی را در حدّ پرستش دوست می داشت، اما منکر این هم نبود که آثار تاریخی و ادبی عربی گنجینه های سرشاری برای کشف انبوهی از اطلاعات بی نظیر و ذی قیمت دربارۀ تاریخ و فرهنگ دوران پیش از اسلام ایران است. برای رسیدن به عمق ارزش های میراث فرهنگی ایرانی ها، نفی میراث عرب کمکی به پژوهشگر نمی کند؛ سهل است، باعث خلل وحفره هائی در کار پژوهش او خواهد شد. غور در ادبیات عرب به معنای به تفاوتی آذرنوش نسبت به زبان و ادب فارسی نبود، بلکه میراث فرهنگ عرب را با عشق در مطالعه می آورد چون عاشق میراث فرهنگی ایران بود: اتفاقی سخت نادر!

رویّۀ مسالمت‌آمیز

آذرنوش فردی به تمام معنا معتدل، صلح طلب، بیزار از غوغا و افراط و تفریط و اهل همکاری و همفکری بود. او به جای آنکه به هنگام بروز مشکلات و اختلافات آتش بیار معرکه باشد، می کوشید با درایت و بحث و گفتگوهای معقول و منطقی راهی برای حلّ مشکل بیابد. نه شعار می داد و نه ادّعایی داشت. از آبهای گل آلود ماهی نمی گرفت.  مشاور مؤتمن رئیس مرکز بود و برای هر کسِ دیگری  که با او رای زنی می کرد. فروتنی او چنان بود که راحت می شد با او ارتباط بر قرار کرد. به همین سبب نیز مورد احترام همگان بود. جناب بجنوردی در اغلب مسائل و تصمیم گیری ها از او نظر می خواست و او نیز در کمال صداقت و دلسوزی، و به دور از مجامله و جانب داری، آنچه مصلحت بود بیان می فرمود.

در بیرجند چه گذشت. در ابان ماه ۱۳۸۶، دانشگاه بیرجند همایشی در بزرگداشت سید محمد فرزان (د. فروردین ۱۳۴۹ ) برگزار کرد. این همایش که از نقاط مختلف ایران در آن شرکت داشتند، دو میهمان ویژه داشت: دکتر محمد حسن گنجی (د. تیر ۱۳۹۱) و دکتر آذرتاش آذرنوش (۱۵ مهر ۱۴۰۰) . سبب اصلیِ  انتخاب این دو بزرگوار سابقۀ شاگردی آنها در خدمت استاد فرزان بود.

گنجی زمانی شاگرد فرزان بود که وی رئیس و معلم دبیرستان شوکتیۀ بیرجند بود. سید محمد فرزان یکی از افتخارات نه تنها بیرجند که تمامی ایران است: معلمی که سرمایۀ عمر عزیز را صادقانه به پای آموزش و پرورش چند نسل از جوانان ایران در چند نقطه از این کشور ریخت. گنجی متعلق به یکی از همان نسل های بهره مند از وجود عزیز فرزان در بیرجند بود. البته، گرچه شاید گنجی خود سلسله جنبان اصلی همایش بیرجند و یکی از مدیران جلسات آن  بود، مع الوصف، لطف مضاعفِ حضورش در همایش این بود که او تنها شاگرد حیّ و حاضر استاد فرزان از دوران ریاست وی بر دبیرستان شوکتیه بود. سیزده سال از تأسیس   مدرسۀ شوکتیه در ۱۲۸۶ ش می گذشت که فرزان به دنیا آمد. او که خود در این مدرسه تحصیل کرد بود، در ۱۳۰۶ ش در همان جا به تدریس پرداخت. چنانچه گنجی در همان سال به شوکتیه وارد شده باشد، می توان گفت که او حدوداْ در ۱۵ سالگی افتخار شاگردی فرزانِ ۳۳ ساله را داشته است. تآثیر پذیری آن شاگرد از این آموزگار نمی توانسته منحصر به زمانی باشد که فرزان در شوکتیه تدریس می کرده است. فرزان سال ها معاونت و ریاست ادارۀ فرهنگ و معارف بیرجند را برعهده داشته است، و حضور پربرکت چنویی در خراسان جنوبی نمی توانسته در پرورش شخصیت همشهری او، گنجی، تآثیری عمیق نگذاشته باشد. بنابراین، عجبی نیست که شادروان گنجی به شاگردی فرزان می بالید و داستان ها از فضائل اخلاقی و علمی او در همایش بیرجند بیان می فرمود. از حضور دیگر شاگرد فرزان در همایش بیرجند عن قریب خواهم گفت.

فرزان در تهران

به سبب استقلال رأی و اعتقاد راسخی که فرزان به اصول خود در عرصۀ تعلیم و تربیت و اخلاق جامعه داشت، و نیز به علت آنکه بعضی از مقامات سیاسی خراسان و سیستان حضور او را در بیرجند مانع رسیدن به اهداف و منافع خود می دیدند، چند بار وی را به نقاط مختلف کشور، از جمله بوشهر منتقل (و در واقع تبعید) کردند. منتها او که اهل تحقیق بود، با همان شدت و شوق در دور دست های زادگاهش به نشر نتایج پژوهش های خویش ادامه داد که در بیرجند. آوازۀ نام او به گوش گوهر شناسان پایتخت رسید و اعجاب آنان را برانگیخت به قسمی که، به پیشنهاد سید حسن تقی زاده، وی را برای بررسی کمّ و کیف کتاب های درسی به تهران اعزام کردند. فرزان به پایتخت که آمد، طی سال های ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۶، افزون بر خدمت در وزارت فرهنگ، در دانشکده معقول و منقول (الهیات امروز) هم به تدریس پرداخت. فرزان در آن زمان دیگر به دوران کهولت نزدیک می شد که در ۱۳۳۶ جوانی به نام آذرتاش بخت آنرا پیدا کرد که به حلقۀ دانشجویان او بپیوندد و دو سالی در خدمت او زبان و ادبیات عرب بیاموزد.

در همایش بیرجند معلوم شد که آذرنوش تنها فرد زنده از آخرین کسانی بود که دانشجوییِ استاد فرزان را کرده بود. با این حساب، یکی از نخستین دانش آموزان فرزان در بیرجند و یکی از آخرین دانش جویان او در تهران که هنوز حیات داشتند، در همایش بیرجند کنار هم حضور یافتند، و یکی دبیر با لیاقت، حقیقت جو و اخلاق مدار خود را ستود و دیگری از استاد زبان و ادبیات عرب خود با احترام تمام یاد فرمود. چه صحنۀ معنوی زیبایی بود که دو عالِم راستین، یکی در علم جغرافیا و هوا شناسی و دیگری در زبان و ادب عرب، از آموزگار سال های پیشین خود یاد خیر کردند و در برابرِ روح پاکش سر تکریم فرو بردند.

اکنون شما و من نیز که آذرنوش را به علم و اخلاقش می ستاییم، و همگان دریغا گوی او هستیم، به احترام نام و یاد او کلاه از سر بر می داریم و به روان پاکش درود می فرستیم.

 

مجدالدین کیوانی

ابان هزار و چهار صد

نیویورک

منبع: پایگاه اطلاع‌رسانی مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی