یادِ «دبیر» دیرین ِادبیات ایران

میراث مکتوب - اشاره: دکترسیدمحمد دبیرسیاقی ( 1298- 1397)  یاردیرین علامۀ دهخدا و یادگاراو در میان اصحاب قلم ، پنجشنبه ، 19 مهر 1397 در خاک قزوین آرامش ابدی یافت.

بدون تردید ارادتمندان و شاگردان و همکاران استاد ، در بدرقۀ سفربی بازگشت او به دیارخاموشان بسیار خواهند نوشت . آنچه در پی خواهد آمد یادی از این دبیر دیرین ادبیات ایران به نقل از یادداشت های روزانۀ نویسنده ( روزنامۀ خاطرات فرهاد میرزا معترض الدوله) است. 

پنجشنبه 20 تیرماه 1392

به دکتردبیرسیاقی زنگ زدم (به منزلش درقزوین) و سراغ کتاب ره آموزحکمت را گرفتم . گفتند من ندارم اما شمارۀ تلفن ناشرش (حدیث امروز) را لطف کردند . کمی ازاحوال استاد پرسیدم  . گفتند : دیگردست و دلم به کارنمی رود و حوصلۀ خواندن و نوشتن ندارم و چشمم هم به درستی قادربه خواندن و نوشتن نیست .آخرین کاری هم که کرده ام آماده سازی جلد دوم کتاب سوگنامه ها یا مرثیه هاست .گفتم چه نوع مرثیه هایی را دربرمی گیرد . گفتند تمام مرثیه ها ، اعم ازمراثی شهدای کربلا گرفته تا تمام مرثیه های فردوسی و.... گفتند فکرمی کنم این آخرین اثرم باشد .بالاخره نوبت من هم همین روزها فراخواهدرسید . دلم خیلی گرفت . گفتم نفرمایید . جناب استاد شما هرچند عمر پربرکتی کرده اید ازخدا آرزومندم که همچنان سایۀ حضرتعالی برسرفرهنگ وادب این کشورمخصوصا خطۀ قزوین مستدام باشد .دعوتشان کردم به تاکستان تا باهم گشتی در تاکستانها بزنیم .گفتند خیلی دوست دارم اما توانش را ندارم .دیگر از من ، این گشت وگذارها گذشته است . دلم بازگرفت . تشکری کردم که وقتشان راگرفتم و گفتم اگر قزوین آمدم حتما به محضرتان خواهم آمد ...

دکتر سید محمد دبیرسیاقی را نخست بار دراواخر مهرماه 1371 دراتاقِ انتظار دفتر رئیس دانشگاه صنعتی شریف دیدم . درآن اتاق و در آن غروب ، دکتر دبیرسیاقی ، دکتراحسان اشراقی ، دکترصادق ملک شهمیزادی ، رضا مستوفی ( ازاستادان گروه باستان شناسی  دانشگاه تهران ) دکتر محمدابراهیم باستان پاریزی ، محمدشیروانی ( نسخه شناس و دایی محمدعلی رجایی ) وچند نفرازرجال قزوینی ساکن تهران جمع شده بودند تا بااتوبوسی که رئیس وقت دانشگاه صنعتی شریف ، دکترعلی اکبرصالحی ، دبیرسمینار رشد وتوسعه قزوین ، (وزیر امورخارجه ایران درتاریخ نگارش این یادداشت ) دراختیارآنان گذاشته بود به منظور حضور درسمینار عازم قزوین شوند . در راهِ تهران به قزوین ، من درصندلی کناری دکتر دبیرسیاقی نشسته بودم . در صندلی های جنب ما نیز دکتر باستانی پاریزی و دکتراشراقی نشسته بودند . ( من و دکترا شراقی کنارپنجره بودیم و دکتردبیر سیاقی و دکترباستانی هم در ردیف میانی و کنار راهروی عبورمسافران بودند ) . تا قزوین ظاهر بسیار آراسته وخوش پوش و کراوات زدۀ استاد بالحن آرام و صدای ملایم ورفتار بسیار مؤدب او که گاه لبخندهای کوتاه و دلنشین نیز مکمل آن حالات می شد ، تمام هوش و حواس مرا به او جلب کرده بود .درتمام راه می کوشیدم فقط شنونده باشم . پیش ازآن دیدار ، آشنایی من با دکتر دبیرسیاقی فقط با کتاب پیشاهنگان شعرفارسی بود . البته در مقدمۀ فرهنگ معین هم خوانده بودم اصطلاحات « کفتربازی »  به همت و قلم اوست . دکتر دبیر سیاقی در طی راه،  بانهایت حوصله به چند پرسش من دربارۀ همکاریش با مرحوم علامه دهخدا و دکترمعین پاسخ داد واز خاطرات خود گفت . همچنین به مناسبتی سخن به خلقت وآفرینش جهان از منظرحکمای قدیم و متکلمان وفیلسوفان کشید . دکتردبیرسیاقی چون معلمی بسیار پرحوصله بود که آراءِ آن متفکران را درباب آفرینش با دانش آموزان خود درمیان می گذاشت . باراول از او بود که شنیدم گفت حکمای قدیم معتقد بودند که خدا به گویی آتشین نظرانداخت وآن گوی به قسم تقسیم شد : قسمی آسمان و اجرام سماوی را تشکیل داد وقسمی هم زمین شد . به قزوین که رسیدیم در ورودی شهر یا همان غریب کُش ( میدان مینودر ) پارچه نوشتی نصب شده بود که نوشتۀ آن حکایت ازآن می کرد که اولیای سیاسی و فرهنگی قزوین مقدم شرکت کنندگان را در سمینار رشد وتوسعۀ قزوین گرامی داشته بودند . دکتر دبیرسیاقی بادیدن آن پارچه نوشت رو کرد به دکترباستانی و گفت :آقا ، به شما خیرمقدم گفته اند و این خیابان را هم به خاطر شما چراغانی کرده اند و با لبخند ملیحش ادامه دادوقتی مظفرالدین شاه به فرنگ رفته بود در نطق رسمی اش از پادشاه فرانسه تشکرکرد که به قدوم مبارک او تمام خیابان های پاریس را چراغانی وآذین کرده اند. بعدها البته اعضای هیئت ایرانی متوجه شدند که چراغ های خیابان هیچ ربطی به ورود موکب همایونی نداشته است . با فرارسیدن هرشب ، چراغ خیابان ها روشن می شده است .

درطی سه روزِ سمینار ، دکتر دبیرسیاقی هربارمرامی دید با نهایت محبت وصمیمت ازحالم می پرسید وجویای احوالم می شد. می خواست مطمئن شود که در قزوین راحتم . بی اغراق نیست بگویم دوساعت همسفری بااو از تهران تا قزوین چنان او را به من از نظر اخلاقی متعهد کرده بود که پیوسته در سمینار به دیدۀ فرزندی به من می نگریست .  موضوع سخنرانی دکتردبیرسیاقی هم درآن سمینار مرتبط با پیشینۀ تاریخی و فرهنگی شهر قزوین بود . دکتر باستانی پاریزی هم در بخشی از سخنرانی خود دربارۀ سفرعبید زاکانی به  کرمان وآوردن گربه ای از کرمان به قزوین صحبت کردو درپایان هم نتیجه گرفت گربه های قزوین از اخلاف گربه های کرمان هستند !!محمود بروجردی ( داماد امام) هم  که از شرکت کنندگان در این سمینار بود  در یک از میزگردها ، از تغییر نام دانشگاه دهخدای قزوین اظهار دلخوری وانتقاد کرد . انتقادی که با  تشویق حضار  و بیش ازهمه ، با  تشویق و تأیید  دکتردبیرسیاقی  بود  .در تمام روزهای سمینار ، استاد سخت مشغول مراوده با همشهریانش بود . مردم ، ازهردستی محضرش را غنیمت می دانستند . گاه هم که تنها می شد درخود فرومی رفت . نمی شد دانست به چه می اندیشد . بعید نمی دانستم که گذشته هایش ، یادکرد پدر و مادر و عزیزان سفرکرده اش ، قزوین روزهای فراموش ناشدنی ، نوجوانی و جوانی های او را آن گونه در خود فروبرده بود.

چند ماه بعد ازبرگزاری آن سمینار، من شغلی پاره وقت در مؤسسۀ لغت نامه دهخدا یافتم و به گروه ویراستاران و نمونه خوانان آنجا پیوستم . بعضی روزها که به مؤسسه می رفتم دکتردبیرسیاقی ، به سابقۀ معرفتی و دوستی که بامن داشت همیشه مرا گرم می پذیرفت ومی گفت از دیارما چه خبر؟ آنجاها تازگی ها نرفته ای ؟ یک روزکه به محضرش رفته بودم کتاب هانری کربن نوشتۀ داریوش شایگان را در دستم دید . از اینکه چنان کتابی می خوانم خیلی خوشش آمد و تشویقم کرد  وگفت زمانی که کربن به ایران آمده بود چندباری با او دیدار داشته است . می گفتند کربن را بزرگتر ازآنچه بود در نزد اهالی تحقیق جلوه داده اند . این قدرها هم که می گویند در فرهنگ و عرفان اسلامی عمیق نبود . طی سالهای 1374 تا 1380 هم که در انتشارات علمی و فرهنگی بودم دکتر دبیرسیاقی گاه به انتشارات می آمد و بعد ازآنکه سری به مدیر بخش فرهنگی  می زد ( سیدابوتراب سیاهپوش همشهری خود) به اتاق ما هم می آمد و با مرحوم دکتر اتابکی به گفت وگو می نشست . در نخستین ماه های اشتغالم در انتشارات ، دو کتاب استاد دبیرسیاقی ، گلچینی از نامورنامۀ باستان و گفتارهای آموزنده ودلاویز، در انتشارات در مراحل چاپ بود . ارادت من به دکتردبیرسیاقی مدیرمرا ( مرحوم دکتراتابکی) ترغیب کرد که ویرایش فنی و آماده سازی این دو اثررا به من بسپارد . من هم بانهایت اشتیاق و دلدادگی به گردن گرفتم و نیک از عهدۀ کاربرآمدم ولبخند رضایت برلبان استاد دبیرسیاقی نشاندم . بعداز آن نیز دوکتاب استاد را ویرایش کردم : گزیدۀ اشعارمنوچهری وفرخی سیستانی ( هر دو کتاب را نشر فرزان روز منتشر کرد) . از حضور من در انتشارات علمی و فرهنگی چندی نگذشته بود که شنیدم استاد دیگرتحمل تهران و وهیاهوی آن را نکرده و رخت اقامت در سرزمین قزوین و دیار روزهای جوانی افکنده است . اما در روزهای آغازین هفته ، درلغت نامه همچنان به سروسامان دادن لغت نامه فارسی مشغول است . دریک روز بسیار برفی و سرد(19 آبان 1375)به دیدارش رفتم (در موقوفات افشار ، نزدیک میدان تجریش ) .باهمان ظاهر بسیار آراسته و گره و زنَار فرنگیان بسته آرام در خلوت خود می خواند و می نوشت . تامرا دید گفت عجب ! چند روزی است به فکرشما بودم . چاپ جدید دیوان منوچهری به تازگی منتشرشده است . می خواستم نسخه ای ازآن تقدیم شما کنم . نسخه ای از کتاب را از قفسه برداشت وباخط زیبای خود در صفحۀ عنوان نوشت :  به رسم یادبود به کتابخانۀ جناب آقای فرهاد طاهری اهدا می شود . دبیرسیاقی 1375/8/19

باگذشت زمان ، استاد کمتربه تهران می آمدند تا آنکه رشته های علائق خود را به تمامی با این شهرآهن ودود وتپه های آجرو سیمان برید و در قزوین و کتابخانه اش مأواگزید . در قزوین حقله یارانی به دور خود جمع کردو سرگرم خواندن امهات متون ادب فارسی ( چون شاهنامه ، خمسه نظامی و... ) با ارادتمندان خود شد . محضر گرم و صمیمی ومتواضعانه اش را مشتاقان ادب فارسی در دیار یاران ( ازقزوین وتاکستان گرفته تا الموت و اطراف و اکناف ) مغتنم شمردند و در حضورش زانوی ادب برزمین زدند .گرفتاری های من در تهران اجازه نمی داد که در قزوین به حضورش بروم وحالی بپرسم و عرض ارادتی کنم اما دورادور هرازگاهی می شنیدم که از همشهریانم (که اتفاقا بعضی ازآنان معلم من بودند و در محضرش حضورمی یافتند)  احوال مرا پرسیده است .این لطف و عنایت دکتر دبیرسیاقی درحق من برای آن همشهریانم که بیش از بیست سال می شد  از من بی خبربودند  و نمی دانستند در تهران به شغلی سرم گرم است موجب تعجب  می شد  و در نهایت موجبات احترام مرا در میان آنان فراهم می آورد .

دکتر سیدمحمد دبیرسیاقی درهرموضعی ، چه در محفل خصوصی ودر چه مجمع عام ودرچه درمیان آشنایان وناآشنایان ، همواره زبان حقیقت گوی داشته است . درمجلس بزرگداشت استاد سعید نفیسی در انجمن آثار و مفاخرفرهنگی ، وقتی می خواست به جنبه های اخلاقی استاد نفیسی گریزی زده باشد به سخن تلخ و درست و درشت استاد درنصیحت گری عبدالحسین هژیر، وزیروقت دربارشاهنشاهی ، اشاره کرد . این اشارۀ استاد دبیرسیاقی کنایه ای بود به بعضی ازاهل فضل حاضر در مجلس بزرگداشت استاد نفیسی که درگذران عمر به هرخفتی تن داده بودند. استاد می خواست به آنان بفهماند عالم بودن فقط سردرکتاب ودفترداشتن نیست واگر محققی  اشعار بسیاری  ازشاعران عرب و ناصرخسرو را ازحافظه بی وقفه برحاضران برخواند نشانۀ فضیلت نیست.

درسالهای اخیر، بسیاری از دانشمندان و هنرمندان بابخش های گوناگون فرهنگی وادبی سیمای جمهوری اسلامی مصاحبه کرده و درصفحه تلویزیون به چشم آمده اند . یکی از این برنامه های پربیننده ومایه دار و عبرت انگیز برنامۀ طلوع ماه بود . تهیه کننده و نویسندۀ طلوع ماه از دوستان صمیمی من است . می گفت از جملۀ بسیار معدود اهل فضلی که نتوانستم راضی کنم به مصاحبه تن دهد دکتر دبیرسیاقی بود . شرط حضوراستاد دربرنامۀ طلوع ماه برای او شدنی و برای ما سخت و ناممکن بود . استاد می گفت آنجا نمی آیم وکراواتم را هم نمی گشایم . شما تشریف بیاورید درکتابخانه ام بامن مصاحبه کنید . البته شرط استاد با شروط دیگرانی که حاضرنشدند در مصاحبه شرکت کنند بسیار متفاوت بود. یکی از همشهریان استاد ( حدود شش هفت سال پیش ) یک میلیون تومان خواسته بود تا دربرنامۀ طلوع ماه حاضر شود .

وقتی از آبان سال گذشته ( 7 آبان 1391) روزگار ، گذرام را به سرزمین روزهای نوجوانی وزادگاهم انداخت ودر روزهای پایانی هفته درخانۀ خالی وپرخاطرۀ پدری درتاکستان مأواگزیدم یکی از چاره های دلتنگی ها و تسکین درد خاطرات خوش وناخوش دلگرمی حضور پیردل آگاه وخلوت نشین قزوین بود .استادی فرهیخته که حلقۀ الفتی میانمان از همان سال 1371 تنیدۀ شده بود؛ درست در زمانی که من درآستانۀ بیست ودوسالگی و او  در هفتاد و چندسالگی  بود . درقزوین بعد سال ها ، شبی در کتابخانه اش به دیدارش رفتم . من در نیمۀ عمر واو در سالهای کهولت ( در 94 سالگی ) .گذشت روزگار هردوی مارا بسیار دگرگون کرده بود . اما یک حقیقت همچنان بی تغییر مانده بود: لطف ومحبت او و ارادت من ! 

فرهاد طاهری ( نویسنده و پژوهشگرتاریخ معاصرایران )